هبوط
فریادهای خداگونه ای درتبعید


.:: ادبیات معاصر ::.

دیوان حافظ
ترانه های خیام
شاهنامه فردوسی
مثنوی مولوی
غزلیات شمس
کلیات سعدی
سروده هایی برای مولا علی
کلیات نظامی
دیوان عطار
دیوان صائب
دیوان خاقانی
هشت کتاب /سهراب سپهری
دیوان سایه
آیدا در آینه/شاملو
ترانه های کوچک غربت/شاملو
مدایح بی صله /شاملو
در آستانه/شاملو
زمستان/اخوان ثالث
از این اوستا/اخوان ثالث
آخر شاهنامه/اخوان ثالث
تولدی دیگر/فروغ
ایمان بیاوریم.../فروغ
مجموعه اشعار نیما
دیوان نادر نادرپور
دیوان سیاوش کسرایی
اشعار خسرو گلسرخی


.:: مطبوعات ایران ::.

شرق
همشهری
نشریات ایران
یاس نو
اعتماد
سبحان
اطلاعات
جام جم
نشریات کیهان
نشریات خبر


.:: ادبیات و اندیشه ::.

سخن
کلاغ
کرگدن
لوح
پندار
پرسه
آسمان
هفت سنگ
فروغ
مانی ها
سامویل بکت
popculture
چه گوارا
دونالد بارتلمی
رضا براهنی
نغمه
هنر مدرن
موسیقی کردی
ساختارشکنی
پدیده شناسی
پست مدرنیسم و فرهنگ
گوشه شاعران
سوزان سونتاگ
خورخه لویس بورخس
جان بارت
ویلیام فاکنر
کورت ونه گات
امبرتو اکو
نظریه انتقادی
ریموند کارور


.:: خبرگزاری ها ::.

ایرنا
ایسنا
فارسیBBC
مهر
فارس
ایلنا
واحدمرکزی خبر
ورزش
موج
میراث فرهنگی
جوانان
طاها
پانا

آرشیو

مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 16 اسفند ماه سال 1384
تفال

شعر زیر که از یکی از دوستان هست رو تقدیم می کنم به ملکوتی ترین هستی آفرینش

 

حالمان بد نیست غم کم می خوریم         کم که نه! هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم، سرابم می دهند               عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب               از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بیمارم زدند                       بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست               از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد                 یک شبه بیداد آمد داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام                 تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر اینست مرتد می شوم              خوب اگر اینست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است         کافرم! دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم                  عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاین بابی کسی خو می کنم             هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر بدست                    بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست            چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم                طالعم شوم است باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام                    راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!                   من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گویم که خاموشم مکن             من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش             من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم،دگر گفتن بس است          گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین! شاد باش               دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما یاری نبود                      قصه هایم را خریداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بیداد بود                شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون می چکد                 خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان             خسته از همدردی مسموم تان

اینهمه خنجر دل کس خون نشد             این همه لیلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان                 بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام                 بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دورو پایم لنگ بود              قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود              تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!              فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!             هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت            هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست         حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم               گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت                   یک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زیاران چشم یاری داشتیم           خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"

 


سه شنبه 9 اسفند ماه سال 1384
دنیای ما

دیشب داشتم به این موضوع فکر می کردم که آیا تو این زمونه میشه سالک شد یا نه؟ میشه فقط خودت بشی یانه؟ میشه نقابها رو برداشت یا نه؟ میشه فریاد کشید یا نه؟ میشه هم با آدما باشی و هم با خودت باشی؟ هر چند جوابش رو می دونستم. هر چند هزار و یک دلیل می تونستم برای خودم بیارم که میشه. چون علی تونست. میشه چون انسان توانایی های زیادی داره. میشه چون خدا به همین دلیل ما رو اورد اینجا. میشه چون ..چون .. چون...

ولی راضی نمی شدم . عقلم اینها رو می گفت و دلم چیزی دیگه. یک جنگی درونم به وجود اومده بود. مثل جنگ هفتاد و دو ملت.. ولی اینجا هفتاد و دو ملت نبود. من بودم با خودم.. یک من با یک من دیگه.. جنگ بود و مناظره.. و من داشتم فقط نگاه می کردم.. اون دوتا من داشتند می جنگیدند و این من داشت نگاه می کرد و لذت می برد.جنگ بود.

دنیای عجیبی شده. البته عجیب که بوده. ولی الان داره یه اتفاقایی می افته . تمام کائنات دارن فریاد می زنن. مثل این که می خواد یک اتفاقی بیفته. این طرف جنگه. اون طرف غلغله است. این طرف حسینیه دراویش خراب میشه.. اون طرف مرقد دو تا از امامهای معصوم... این طرف قتل و خونریزی هست.. اون طرف جنایت و برادر کشی.. یکی داره به پیامبر بد و بیراه میگه.. یکی داره اسلام رو مسخره می کنه.. یکی به فکر نون شب بچه هاشه...  یکی داره شعر میگه... یکی داره چت می کنه...یکی خیلی پرته... یکی داره از چشم و لب و زلف یارش میگه.. یکی به فکر پوله.. یکی به فکر جنگه... یکی از جنگ جهانی می ترسه.. یکی از صبح تا شب داره فلسفه بافی میکنه... یکی خوابه بکی بیدار.. یکی مسته یکی هوشیار...  دنیا قاطی پاطی شده... آدما سردرگمن... مثل اینکه همه منتظر یه اتفاق جدیدن.. مثل این که همه منتظر یه چیزین.. دغدغه آدما خیلی جالبن.. دنیای آدما خیلی بزرگه... اگه دنیای تمام آدما رو بریزی رو هم چی میشه؟ معرکه است.. معرکه!

تمام عالم به جنب و جوش اومده.. از سنگ ها گرفته تا آسمانها... از آدما گرفته تا حیوونا...همه مشغولن.. همه عجله دارن.. همه دارن میرن.. همه سرعتاشونو زیاد کردن.. با عجله دارن مثل یک اتوبان دارن از هم سبقت می گیرن و رد میشن.. نمی دونن کجا.. فقط میدونن که نباید وایسن.. میدونن که اگه لحظه ای درنگ کنن از بقیه جا می مونن... فقط باید برن... همه سردرگمن...

دنیای عجیبیه!!!

راستی داشتم چی مگفتم..آها.. دیشب داشتم فکر می کردم که میشه تو این زمونه سالک بود یا نه؟


یکشنبه 7 اسفند ماه سال 1384
خط سوم

گفت: این روزها چی کار می کنی؟

گفتم: این روزها یا ساکتم یا می نویسم.

گفت: برای کی می نویسی؟

گفتم: برای خودم.خیلی از چیزها هست که فقط مخصوص خود آدم هست.

گفت: چرا نمی ذاری تو وبلاگت؟

گفتم: ببین هر کسی برای خودش یک حریمی داره که دلش نمی خواد کسی وارد اون بشه.در ضمن ای روزها وبلاگ و امثال اینها مثل بقیه چیزا داره به سمت یک سرگرمی پیش می ره.

گفت: چه طور؟

گفتم: وبلاگ الان مثل صفحه ای برای نظر و نظر خواهی شده.فقط می خوان آمار بازدیدکننده هاشونو زیاد کنن. کاری ندارن که مطالبشونو می خونن یا نه.یارو وارد وبلاگت می شه می نویسه وبلاگت قشنگه وشعر قشنگی بود به من هم سر بزن.همین.حتی به خودش زحمت خوندن یک خط از این مطلبت رو هم نمی ده که ببینه بابا این شعره؟ متنه؟ چیه؟

وبلاگ هم مثل بقیه چیزا تکراری شده.تکراری تکراری.

گفت: البته به تو حق می دم ولی آدمهای امروزی باید با یک چیزی خودشونو سرگرم کنن یا نه؟

گفتم: درسته .آدم ها همیشه از فکر کردن ترسیدن.همیشه از این که خودشون با خودشون تنها باشن فرار کردن.همیشه خودشونو با یک چیزی سرگرم نگه داشتن تا نخوان فکر کنن.

گفت: منظورت چیه؟

گفتم: ببین آدم های امروزی دچار روزمرگی شدن.صبح که از خواب بلند میشن تا شب که دوباره به رختخواب میرن ببین دارن چی کار می کنن؟ روزها و سالهای کاملا تکراری.اگر فقط یک لحظه با خودشون تنها باشن و کمی فکر کنن که تو دنیای به این بزرگی دارن چه کار می کنن اون موقع است که چون نمی تونن جوابی واسش پیدا کنن می ترسن. ترس و اضطراب تمام وجودشون رو بر میداره.بی تاب میشن.چون واقعا هدف از این زندگی رو نمی تونن برای خودشون توجیه کنن و همیشه سعی می کنن از این تنهایی و از این فکرا خودشون رو نجات بدن.

گفت:مگر تو به این چیزا فکر می کنی؟

گفتم: من تمام زندگیم فرق می کنه.چیزهایی که واسه این آدما ارزش هست و واسش خودشونو می کشن برای من چیزای بی اهمیتی هستن.

چیزهایی که این آدما رو شاد می کنه منو غمگین می کنه و چیزهایی که اونا رو غمگین منو شاد.

گفت: یعنی تو خودت رو از این آدما جدا می دونی؟

گفتم: نه خودم رو جدای از آدمها نمی دونم.من باهمین آدمها هستم.باهاشون میگم و می خندم. باهاشون میرم و میام.باهاشون قاطی قاطی هستم.خودم رو جدا از آدم ها نمی دونم.فکرم رو جدا از آدم ها می دونم.

گفت: مگه تو به چی فکر می کنی؟

گفتم: من دارم به "خط سوم" فکر می کنم.

گفت: این موضوع رو کسی هم می دونه؟

گفتم: نه

گفت پس کسی این موضوع رو نمی دونه.خوب حالا تو از کجا مطمئن هستی که فلان رفیقت یا فلانی اون هم به این موضوع فکر نمی کنه؟ شاید اون هم مثل تو فکر می کنه ولی کسی مثل تو از این موضوع خبر نداره.شاید همین بغل دستیت یک دنیایی برای خودش داره که تو و امثال تو حتی فکرش رو هم نمی تونین کنین. شاید همین که داری باهاش حرف می زنی برای خودش یک بایزید باشه. یک حلاج باشه. یک مولانا باشه. شاید....

و من فقط سکوت کردم.

و اون این بیت از مولانا رو برام خوند:

                            این جهان و آن جهان مرا مطلب

                                                            کین دو گم شد در آن جهان که منم.


عناوین آخرین یادداشت ها