|
گفت: این روزها چی کار می کنی؟
گفتم: این روزها یا ساکتم یا می نویسم.
گفت: برای کی می نویسی؟
گفتم: برای خودم.خیلی از چیزها هست که فقط مخصوص خود آدم هست.
گفت: چرا نمی ذاری تو وبلاگت؟
گفتم: ببین هر کسی برای خودش یک حریمی داره که دلش نمی خواد کسی وارد اون بشه.در ضمن ای روزها وبلاگ و امثال اینها مثل بقیه چیزا داره به سمت یک سرگرمی پیش می ره.
گفت: چه طور؟
گفتم: وبلاگ الان مثل صفحه ای برای نظر و نظر خواهی شده.فقط می خوان آمار بازدیدکننده هاشونو زیاد کنن. کاری ندارن که مطالبشونو می خونن یا نه.یارو وارد وبلاگت می شه می نویسه وبلاگت قشنگه وشعر قشنگی بود به من هم سر بزن.همین.حتی به خودش زحمت خوندن یک خط از این مطلبت رو هم نمی ده که ببینه بابا این شعره؟ متنه؟ چیه؟
وبلاگ هم مثل بقیه چیزا تکراری شده.تکراری تکراری.
گفت: البته به تو حق می دم ولی آدمهای امروزی باید با یک چیزی خودشونو سرگرم کنن یا نه؟
گفتم: درسته .آدم ها همیشه از فکر کردن ترسیدن.همیشه از این که خودشون با خودشون تنها باشن فرار کردن.همیشه خودشونو با یک چیزی سرگرم نگه داشتن تا نخوان فکر کنن.
گفت: منظورت چیه؟
گفتم: ببین آدم های امروزی دچار روزمرگی شدن.صبح که از خواب بلند میشن تا شب که دوباره به رختخواب میرن ببین دارن چی کار می کنن؟ روزها و سالهای کاملا تکراری.اگر فقط یک لحظه با خودشون تنها باشن و کمی فکر کنن که تو دنیای به این بزرگی دارن چه کار می کنن اون موقع است که چون نمی تونن جوابی واسش پیدا کنن می ترسن. ترس و اضطراب تمام وجودشون رو بر میداره.بی تاب میشن.چون واقعا هدف از این زندگی رو نمی تونن برای خودشون توجیه کنن و همیشه سعی می کنن از این تنهایی و از این فکرا خودشون رو نجات بدن.
گفت:مگر تو به این چیزا فکر می کنی؟
گفتم: من تمام زندگیم فرق می کنه.چیزهایی که واسه این آدما ارزش هست و واسش خودشونو می کشن برای من چیزای بی اهمیتی هستن.
چیزهایی که این آدما رو شاد می کنه منو غمگین می کنه و چیزهایی که اونا رو غمگین منو شاد.
گفت: یعنی تو خودت رو از این آدما جدا می دونی؟
گفتم: نه خودم رو جدای از آدمها نمی دونم.من باهمین آدمها هستم.باهاشون میگم و می خندم. باهاشون میرم و میام.باهاشون قاطی قاطی هستم.خودم رو جدا از آدم ها نمی دونم.فکرم رو جدا از آدم ها می دونم.
گفت: مگه تو به چی فکر می کنی؟
گفتم: من دارم به "خط سوم" فکر می کنم.
گفت: این موضوع رو کسی هم می دونه؟
گفتم: نه
گفت پس کسی این موضوع رو نمی دونه.خوب حالا تو از کجا مطمئن هستی که فلان رفیقت یا فلانی اون هم به این موضوع فکر نمی کنه؟ شاید اون هم مثل تو فکر می کنه ولی کسی مثل تو از این موضوع خبر نداره.شاید همین بغل دستیت یک دنیایی برای خودش داره که تو و امثال تو حتی فکرش رو هم نمی تونین کنین. شاید همین که داری باهاش حرف می زنی برای خودش یک بایزید باشه. یک حلاج باشه. یک مولانا باشه. شاید....
و من فقط سکوت کردم.
و اون این بیت از مولانا رو برام خوند:
این جهان و آن جهان مرا مطلب
کین دو گم شد در آن جهان که منم. |