به نام او
جهان در اقیانوسی ازشب غرق شده .غوغای عجیبی به پا شده است.صدای ناله های زمین به گوش می رسد. آسمان غمگین است و بی تاب. صدای عزاداری به گوش می رسد. ومن بی تابم و بیقرار. و این ویژگی روح من است. مثل یک اسب وحشی که باید برود . که باید بدود. که نباید آرام بگیرد. و روح من این چنین است. و امشب بی تاب و بیفرارم . بی تابی و تپش. همیشه با اینها آشنا بوده ام.
صدای عزاداری به گوش می رسد.می گویند ماه محرم است.می گویند در چنین ماهی امام حسین به شهادت رسیده است. می گویند او و یارانش را با وحشتناکترین حالات به شهادت رسانده اند.می گویند ماه محرم است. آماده می شوم و به سوی صدا می روم.صدای عزاداری امام حسین است. چه قدر این جا غلغله است. مداح توجه مرا به خودش جلب می کند. دارد با سوز و گداز که خیلی مصنوعی به نظر می رسد چگونگی شهادت امام حسین را مداحی می کند. حالم خیلی بد است. همیشه در این مجالس گریه ام می گیرد. برای امام حسین نه. برای خودمان. برای خودمان که هیچ گاه به خود نگتفیم امام حسین چرا کشته شد و همیشه می گوییم امام حسین چگونه کشته شد.
چرا مجموع کتابهایی که در مورد قیام امام حسین نوشته شده است به اندازه تعداد انشگتان دست هم نیست.چرا شیعه امروز ما جز این که اسامی چهاره معصوم را به ترتبیب از ابتدا به انتها و عالمترشان برعکس از انتها به ابتدا، بتوانند ردیف کنند، چیزی دیگر از آنها نمی دانند. چرا ائمه ما این قدر برای ما غریب هستند؟ چرا چرا چرا...
به اطرافم نگاه می کنم.یک نفر کنارم نشسته است و دارد بلند بلند ضجه می زند. نمی دانم در دلش چه میگذرد و برای چه کسی دارد گریه می کند. دلم می خواهد بدانم ضجه هایش برای چه کسی است. حتما برای امام حسین است.گاهی اوقات خیلی بدبین می شوم. احساس می کنم یک روح خبیث در من حلول کرده و به همه چیز مشکوک است. نمی دانم. می گویند اینها را به زبان نیاورید. کفر است. معصیت دارد.
نمی توانم بمانم. چیزی دارد مرا از آن مجلس می راند. شاید امام حسین است و نمی گذارد یک وصله ناچسب در مجلسش بنشیند و گریه کند. شاید شاید شاید.... نمی دانم..
مجلس را ترک می کنم و به سمت خانه برمیگردم. در بین راه هیئت های زنجیرزنی مشغولند. یک بچه کوچک که گمان نکنم بیشتر از سه چهار سال داشته باشد لباس یک دست سیاهی پوشیده و دارد در انتهای صف زنجیر می زند. چه قدر معصوم است. چه قدر پاک است. بر او غبطه می خورم. چشمانم را از او برنمیدارم. کاش همه ما معصومیت او را داشتیم و امام حسین را مانند او می دیدیم.
به خانه بر می گردم.خیلی بی تابم . همیشه شعر بیقراری هایم را آرامش بوده است. یک قاب عکس در طاقچه چشمانم را می رباید. قلم و کاغذ آماده می کنم و ..
دیشب شبیه غزلها شده بود قاب عکس
گویی تجسم خدا شده بود قاب عکس
نمی توانم ادامه بدهم. امشب بی تابتر از آنم که شعر آرامم کند.
دست به دامان دیوان شمس می شوم..
مجالس سماع مولوی است. مجالس پایکوبی مولوی است. مولوی این شیخ نامدار شهر که همه او را به بزرگواری و عقل و عشق وعرفان می شناسند. ناگهان با طلوع شمس ترک یاران می کند و در کوچه و بازار به رقص و پایکوبی می پردازد..
این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام
این بار من یکبارگی از عافیت ببریده ام
دل را زخود برکنده ام، با چیز دیگر زنده ام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزید ه ام...
مانند طفلی در شکم من پرورش دارم زخون
یکبار زاید آدمی من بارها زاییده ام...
و من مولوی را همراهی می کنم.
سه تارم را بر می دارم و با زخمه های آن مست می شوم.
من در قونیه ام... تا مرز چنون می روم.... دنیای دیگری را حس میکنم. در عالم وجود محو می شوم..
این جهان و آن جهان مرا مطلب
کین دو گم شد در آن جهان که منم...
راستی چه قدردلم برای مجالس عزاداری امام حسین تنگ شده است..
خوب یا بدم
زشت یا زیبا
رونده شدم ازآدما
جون همون کبوترا
بهم نگو این جا نیا
این جا نیام کجا برم
در خونه ی کی برم
این آقا ارباب منه
یار منه یار منه..
دیوان حافظ را باز می کنم و با حافظ همراه می شوم
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان زتن بر آید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن بر آید..
غوغای عچیبی به پا شده است..
و امشب بی تابم و بی قرار و بالاخره...
آب سرد... وضو.... قرآن..." الا بذکرالله تطمئن القلوب"....
چه قدردلم می خواهد امشب پرواز کنم.....
|