....
دیشب شعرم را با طلایی گیسوانت دار زدم
و حسرت کمان لبانت را به انتظار نشستم
زل زدم به پاندولی مست در عمق سیاهچاله صورت
که نقش امامزاده ای دور را در اوج اخلاص
به صلیب کشیده
که در شب قدر
تورات به سر گرفته
ولبیک سر می دهد
من شعرم را به پابوس ضریح مقدس چشمانت می فرستم
که ستاره بچیند
و نور بیاورد
....
|