X
تبلیغات
رایتل

فصل آخر

1388,08,21

قسمتی از کتاب فصل آخر اثر گیتا گرگانی ، انتشارات کاروان 

 

بعضی آدم ها مثل خورشیدند. گرمای وجودشان را حس می کنی. در روشنایی پر مهرشان غرق می شوی. و اگر اشتباه کنی و چشم در چشم شان بدوزی، به جادویی دچار می شوی که هرگز از آن رهایی نخواهی یافت. جادوی همه ی خواب زده ها. نور تندشان چنان چشم هایت را پر می کند که بعد از آن، هرگز هیچ چهره ی دیگری را درست نمیبینی. و عمرت را به جستجوی چهره ای می گذرانی که دیگر حتی خودش را هم درست در ذهنت نداری. چهره ای که فقط روشنایی بی حد، گرمای دلپذیر و جذابیت بی مانندش را به خاطر سپرده ای. با این آدرس به هیچ مقصدی نمی رسی. در جاده ای تاریک ، سرگردان خورشیدی می مانی که بی اعتنا به تو، برای همیشه در زندگی ات غروب کرده. رفته تا شاید جایی دیگر، برای مسافر در راه مانده ی دیگری طلوع کند و روزی او را هم بی خبر ترک کند و در تاریکی بگذارد. این خاصیت خورشید است. قصد آزارت را ندارد. فقط ماندنی نیست. مسافر عاقل در راه کورمال کورمال پیش می رود. به روشنایی کم فروغ فانوسی که در دست دارد اتکا می کند. همان سنگفرش محقر پیش پایش را می بیند. در چاله ها نمی افتد. رؤیایی ندارد. دردی هم نمی کشد. آنکه در روشنایی خورشید غرق شده ، یک لحظه ، فقط یک لحظه ، چشم انداز وسیع تر را می بیند. همه ی گل ها و درخت ها و پرنده ها و کوه ها. همه ی راه ها و مسیر های در هم جهان. راه هایی که به تمامی رؤیاها ختم می شوند. و وقتی خورشیدش غروب کرد، بقیه ی راه را با حسرت تمامی آنچه می توانست داشته باشد و ندارد ، طی می کند. این قصه ی مکرر عشق است. با این همه ، هر کس خورشیدش را پیدا کند ، بی اختیار چشم در چشم آن می دوزد و برای ابد در نا امیدی غرق می شود.