X
تبلیغات
رایتل

غربت

1390,07,10

اینجا 

در شهری شلوغ 

طبقه چهارم آپارتمانی خلوت...با دیوارهایی که با من حرفهایی ندارند برای گفتن.. هر روز کسی به نام من... با خواب هایی آشفته... و نیازهایی آشفته تر ... هر روز کسی به نام من... 

صبح ها از خودم بیرون میزنم... از معبدم بیرون میزنم... و میروم... توی آدمها گم می شوم... 

چهره هایی غریب.. وچشم هایی غریب تر... 

گاهی تندتند راه می روم و چشم هایم را می دزدم  و فقط سنگفرشهای پیاده رو تا کسی را نبینم... تا جشم هایم کسی را نبیند و گاهی چنان آهسته قدم می زنم تا همه آدمهایی را که از کنارم رد می شوند و از کنارم رد نمی شوند همه را و همه را ببینم. بسیار چشم در چشم آنها می شوم و غربتم را در عمق چشمهای خسته آدمکانی که خسته  از سر کار بر می گردند و یا خسته تر از خویش تکاپو می کنند-نظاره می کنم. 

چقدر این چهره ها غریبند..چقدر این چشمها خسته اند.. و نگاههایی سرد.. که به دنبال آشنایی می گردند. که به دنبال نگاهی گرم می گردند... 

و هر روز کسی به نام من... 

در شهری شلوغ.. 

طبقه چهارم آپارتمانی خلوت...