هبوط
فریادهای خداگونه ای درتبعید


.:: ادبیات معاصر ::.

دیوان حافظ
ترانه های خیام
شاهنامه فردوسی
مثنوی مولوی
غزلیات شمس
کلیات سعدی
سروده هایی برای مولا علی
کلیات نظامی
دیوان عطار
دیوان صائب
دیوان خاقانی
هشت کتاب /سهراب سپهری
دیوان سایه
آیدا در آینه/شاملو
ترانه های کوچک غربت/شاملو
مدایح بی صله /شاملو
در آستانه/شاملو
زمستان/اخوان ثالث
از این اوستا/اخوان ثالث
آخر شاهنامه/اخوان ثالث
تولدی دیگر/فروغ
ایمان بیاوریم.../فروغ
مجموعه اشعار نیما
دیوان نادر نادرپور
دیوان سیاوش کسرایی
اشعار خسرو گلسرخی


.:: مطبوعات ایران ::.

شرق
همشهری
نشریات ایران
یاس نو
اعتماد
سبحان
اطلاعات
جام جم
نشریات کیهان
نشریات خبر


.:: ادبیات و اندیشه ::.

سخن
کلاغ
کرگدن
لوح
پندار
پرسه
آسمان
هفت سنگ
فروغ
مانی ها
سامویل بکت
popculture
چه گوارا
دونالد بارتلمی
رضا براهنی
نغمه
هنر مدرن
موسیقی کردی
ساختارشکنی
پدیده شناسی
پست مدرنیسم و فرهنگ
گوشه شاعران
سوزان سونتاگ
خورخه لویس بورخس
جان بارت
ویلیام فاکنر
کورت ونه گات
امبرتو اکو
نظریه انتقادی
ریموند کارور


.:: خبرگزاری ها ::.

ایرنا
ایسنا
فارسیBBC
مهر
فارس
ایلنا
واحدمرکزی خبر
ورزش
موج
میراث فرهنگی
جوانان
طاها
پانا

آرشیو

انگلیسی با موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 11 تیر ماه سال 1385
طلوع

....

دیشب شعرم را با طلایی گیسوانت دار زدم

و حسرت کمان لبانت را به انتظار نشستم

 زل زدم به پاندولی مست در عمق سیاهچاله صورت

که نقش امامزاده ای دور را در اوج اخلاص

به صلیب کشیده

که در شب قدر

تورات به سر گرفته 

ولبیک سر می دهد

 من شعرم را به پابوس ضریح مقدس چشمانت می فرستم

که ستاره بچیند

و نور بیاورد

....

 


سه شنبه 16 اسفند ماه سال 1384
تفال

شعر زیر که از یکی از دوستان هست رو تقدیم می کنم به ملکوتی ترین هستی آفرینش

 

حالمان بد نیست غم کم می خوریم         کم که نه! هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم، سرابم می دهند               عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب               از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بیمارم زدند                       بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست               از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد                 یک شبه بیداد آمد داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام                 تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر اینست مرتد می شوم              خوب اگر اینست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است         کافرم! دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم                  عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاین بابی کسی خو می کنم             هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر بدست                    بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست            چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم                طالعم شوم است باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام                    راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!                   من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گویم که خاموشم مکن             من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش             من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم،دگر گفتن بس است          گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین! شاد باش               دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما یاری نبود                      قصه هایم را خریداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بیداد بود                شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون می چکد                 خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان             خسته از همدردی مسموم تان

اینهمه خنجر دل کس خون نشد             این همه لیلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان                 بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام                 بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دورو پایم لنگ بود              قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود              تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!              فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!             هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت            هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست         حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم               گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت                   یک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زیاران چشم یاری داشتیم           خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"

 


سه شنبه 9 اسفند ماه سال 1384
دنیای ما

دیشب داشتم به این موضوع فکر می کردم که آیا تو این زمونه میشه سالک شد یا نه؟ میشه فقط خودت بشی یانه؟ میشه نقابها رو برداشت یا نه؟ میشه فریاد کشید یا نه؟ میشه هم با آدما باشی و هم با خودت باشی؟ هر چند جوابش رو می دونستم. هر چند هزار و یک دلیل می تونستم برای خودم بیارم که میشه. چون علی تونست. میشه چون انسان توانایی های زیادی داره. میشه چون خدا به همین دلیل ما رو اورد اینجا. میشه چون ..چون .. چون...

ولی راضی نمی شدم . عقلم اینها رو می گفت و دلم چیزی دیگه. یک جنگی درونم به وجود اومده بود. مثل جنگ هفتاد و دو ملت.. ولی اینجا هفتاد و دو ملت نبود. من بودم با خودم.. یک من با یک من دیگه.. جنگ بود و مناظره.. و من داشتم فقط نگاه می کردم.. اون دوتا من داشتند می جنگیدند و این من داشت نگاه می کرد و لذت می برد.جنگ بود.

دنیای عجیبی شده. البته عجیب که بوده. ولی الان داره یه اتفاقایی می افته . تمام کائنات دارن فریاد می زنن. مثل این که می خواد یک اتفاقی بیفته. این طرف جنگه. اون طرف غلغله است. این طرف حسینیه دراویش خراب میشه.. اون طرف مرقد دو تا از امامهای معصوم... این طرف قتل و خونریزی هست.. اون طرف جنایت و برادر کشی.. یکی داره به پیامبر بد و بیراه میگه.. یکی داره اسلام رو مسخره می کنه.. یکی به فکر نون شب بچه هاشه...  یکی داره شعر میگه... یکی داره چت می کنه...یکی خیلی پرته... یکی داره از چشم و لب و زلف یارش میگه.. یکی به فکر پوله.. یکی به فکر جنگه... یکی از جنگ جهانی می ترسه.. یکی از صبح تا شب داره فلسفه بافی میکنه... یکی خوابه بکی بیدار.. یکی مسته یکی هوشیار...  دنیا قاطی پاطی شده... آدما سردرگمن... مثل اینکه همه منتظر یه اتفاق جدیدن.. مثل این که همه منتظر یه چیزین.. دغدغه آدما خیلی جالبن.. دنیای آدما خیلی بزرگه... اگه دنیای تمام آدما رو بریزی رو هم چی میشه؟ معرکه است.. معرکه!

تمام عالم به جنب و جوش اومده.. از سنگ ها گرفته تا آسمانها... از آدما گرفته تا حیوونا...همه مشغولن.. همه عجله دارن.. همه دارن میرن.. همه سرعتاشونو زیاد کردن.. با عجله دارن مثل یک اتوبان دارن از هم سبقت می گیرن و رد میشن.. نمی دونن کجا.. فقط میدونن که نباید وایسن.. میدونن که اگه لحظه ای درنگ کنن از بقیه جا می مونن... فقط باید برن... همه سردرگمن...

دنیای عجیبیه!!!

راستی داشتم چی مگفتم..آها.. دیشب داشتم فکر می کردم که میشه تو این زمونه سالک بود یا نه؟


یکشنبه 7 اسفند ماه سال 1384
خط سوم

گفت: این روزها چی کار می کنی؟

گفتم: این روزها یا ساکتم یا می نویسم.

گفت: برای کی می نویسی؟

گفتم: برای خودم.خیلی از چیزها هست که فقط مخصوص خود آدم هست.

گفت: چرا نمی ذاری تو وبلاگت؟

گفتم: ببین هر کسی برای خودش یک حریمی داره که دلش نمی خواد کسی وارد اون بشه.در ضمن ای روزها وبلاگ و امثال اینها مثل بقیه چیزا داره به سمت یک سرگرمی پیش می ره.

گفت: چه طور؟

گفتم: وبلاگ الان مثل صفحه ای برای نظر و نظر خواهی شده.فقط می خوان آمار بازدیدکننده هاشونو زیاد کنن. کاری ندارن که مطالبشونو می خونن یا نه.یارو وارد وبلاگت می شه می نویسه وبلاگت قشنگه وشعر قشنگی بود به من هم سر بزن.همین.حتی به خودش زحمت خوندن یک خط از این مطلبت رو هم نمی ده که ببینه بابا این شعره؟ متنه؟ چیه؟

وبلاگ هم مثل بقیه چیزا تکراری شده.تکراری تکراری.

گفت: البته به تو حق می دم ولی آدمهای امروزی باید با یک چیزی خودشونو سرگرم کنن یا نه؟

گفتم: درسته .آدم ها همیشه از فکر کردن ترسیدن.همیشه از این که خودشون با خودشون تنها باشن فرار کردن.همیشه خودشونو با یک چیزی سرگرم نگه داشتن تا نخوان فکر کنن.

گفت: منظورت چیه؟

گفتم: ببین آدم های امروزی دچار روزمرگی شدن.صبح که از خواب بلند میشن تا شب که دوباره به رختخواب میرن ببین دارن چی کار می کنن؟ روزها و سالهای کاملا تکراری.اگر فقط یک لحظه با خودشون تنها باشن و کمی فکر کنن که تو دنیای به این بزرگی دارن چه کار می کنن اون موقع است که چون نمی تونن جوابی واسش پیدا کنن می ترسن. ترس و اضطراب تمام وجودشون رو بر میداره.بی تاب میشن.چون واقعا هدف از این زندگی رو نمی تونن برای خودشون توجیه کنن و همیشه سعی می کنن از این تنهایی و از این فکرا خودشون رو نجات بدن.

گفت:مگر تو به این چیزا فکر می کنی؟

گفتم: من تمام زندگیم فرق می کنه.چیزهایی که واسه این آدما ارزش هست و واسش خودشونو می کشن برای من چیزای بی اهمیتی هستن.

چیزهایی که این آدما رو شاد می کنه منو غمگین می کنه و چیزهایی که اونا رو غمگین منو شاد.

گفت: یعنی تو خودت رو از این آدما جدا می دونی؟

گفتم: نه خودم رو جدای از آدمها نمی دونم.من باهمین آدمها هستم.باهاشون میگم و می خندم. باهاشون میرم و میام.باهاشون قاطی قاطی هستم.خودم رو جدا از آدم ها نمی دونم.فکرم رو جدا از آدم ها می دونم.

گفت: مگه تو به چی فکر می کنی؟

گفتم: من دارم به "خط سوم" فکر می کنم.

گفت: این موضوع رو کسی هم می دونه؟

گفتم: نه

گفت پس کسی این موضوع رو نمی دونه.خوب حالا تو از کجا مطمئن هستی که فلان رفیقت یا فلانی اون هم به این موضوع فکر نمی کنه؟ شاید اون هم مثل تو فکر می کنه ولی کسی مثل تو از این موضوع خبر نداره.شاید همین بغل دستیت یک دنیایی برای خودش داره که تو و امثال تو حتی فکرش رو هم نمی تونین کنین. شاید همین که داری باهاش حرف می زنی برای خودش یک بایزید باشه. یک حلاج باشه. یک مولانا باشه. شاید....

و من فقط سکوت کردم.

و اون این بیت از مولانا رو برام خوند:

                            این جهان و آن جهان مرا مطلب

                                                            کین دو گم شد در آن جهان که منم.


چهارشنبه 26 بهمن ماه سال 1384
توتم پرستی

به نام قلم‌-به یاد علی و برای کودکان پابرهنه‌ی بندرعباس که تیپا خورده‌ی تقدیرند ومن چند روزی مهمان آنها هستم...

تو گفتی که قلم توتم من است

به صلیب کشیدند قلم را به جرم رعشه

و تازیانه برگلوی سرخ او

که ضجه می زند

و داد می زند

شکستند حرمت نون و القلم

قلم را دزدیدند

اسیرش کردند

تازیانه اش زدند

تبعیدش کردند

تکه تکه اش کردند به نیشخط رنج

به جرم بودا

به جرم معبد

به جرم مسیح

ورشحه‌ی مطبوع عشق

به جرم توتم که می گفتی

هرکس توتمی دارد

و توتم من قلم است

و قلم توتم قبیله من است

خدای همه‌ی قبایل

خدای همه عالمیان بدان سوگند می خورد

به هر آنچه از آن می ترواد سوگند می خورد

به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند می خورد

و من؟

قلم خویشاوند آن من راستین من است

عطیه‌ی روح القدس من است

زبان دفترهای خاکستری و سبز من است

به صلیب کشیدند قلم را تا نگوید

تا نشنود زمزمه درهای پسری که ناله می کند: آقا ادکلون بدم

خانم ادکلون بدم

چشمانم را کور کردند تا نبیند

چشمان شرجی زده‌ی دخترکی که دریا را تا فلق بدرقه می کند

تا بابایش برگردد

اما قلم توتم من است

او نمی گذارد که فراموش کنم

که فراموش شوم

که با شب خو کنم

که از آفتاب نگویم

که تسلیم شود نومید شوم

به خوشبختی رو کنم

به تسلیم خو کنم

به صلیب کشیدند قلم را به جرم رعشه

زبانم را بریدند

تا نگوید که یک با یک برابر نیست

بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلم

به صلیبم بکشند

به چهار میخم کوبند

به قلمم سوگند

به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند

اگر تمام عالم

کور و کر و گنگ و لال شوند

تا نبینند و نشنوند و نگویند ضجه های کودکان پا برهنه را

دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم

که قلم اعجاز ایمان است

تو گفتی قلم توتم من است....

و چند تا کار جدید و قدیم دیگه...

بشنو از نی

نی؟

نه بانو !

بشنو از من

چون صدایت می کنم

از تمام با تو بودن ها شکایت می کنم

فحش و بد و بیراه؟

نه عزیز من!

نمی گویم -در غزلهایم رعایت می کنم

داد من از دست تهمت های توست

حتی به من

من که دنیا را به نامت می کنم

من که دینم دین هفتادو دو ملت ها شده

گر بخواهی من مسلمانم دعایت می کنم

یا برای لحظه ای گیسوی تو

جان خود را

عاشقانه مثل مجنون ها فدایت میکنم

اصلا ببین

در قرن ماشین ها و آهن ها

بت پرستم

مثل هندوها خدایت می کنم...

بشنو از من

من؟

نه بانو-نه بانو!

بشنو از نی چون حکایت می کند

باز هم مداد مرا به فصل کودکی کشاند

به فصل آن دوچرخه های کاغذی

به شیطنت سر کلاس فارسی

گربه درخت را نشانه می رود ز ترس سگ

نادان ادب ندارد

چه حرفهای ساده ای

تمام فصل کودکی

کمی شاید دلم با تو نمی سازد

و شاید هم کمی قدرت نمی داند

من از خاکستری هایت خوشم آمد

شدی آبی دلم آبی نمی خواهد

به نام تو غزل گفتم تو خندیدی

بدان دیگر خدا شاعر نمی سازد

ببین نقاش تو هستم

کمی آبی /کمی قرمز

دلم با تو... قلم با من نمی آید

دلم ابری ترین توده/ ولی اما

ولی با تو کمی باران نمی بارد

در آن صحنه که من از عشق خود گفتم

و گفتی کات/ کات

کسی عاشق نمی ماند

من از آن لحظه فهمیدم

دلت حافط/دلت سعدی نمی خواند

بیا مهرت

همان عاشق ..تمام من

کمی شاید دلم با تو نمی سازد

یا علی


جمعه 14 بهمن ماه سال 1384
بیقرار

به نام او

جهان در اقیانوسی ازشب غرق شده .غوغای عجیبی به پا شده است.صدای ناله های زمین به گوش می رسد. آسمان غمگین است و بی تاب. صدای عزاداری به گوش می رسد. ومن بی تابم و بیقرار. و این ویژگی روح من است. مثل یک اسب وحشی که باید برود . که باید بدود. که نباید آرام بگیرد. و روح من این چنین است. و امشب بی تاب و بیفرارم . بی تابی و تپش. همیشه با اینها آشنا بوده ام.

صدای عزاداری به گوش می رسد.می گویند ماه محرم است.می گویند در چنین ماهی امام حسین به شهادت رسیده است. می گویند او  و یارانش را با وحشتناکترین حالات به شهادت رسانده اند.می گویند ماه محرم است. آماده می شوم و به سوی صدا می روم.صدای عزاداری امام حسین است. چه قدر این جا غلغله است. مداح توجه مرا به خودش جلب می کند. دارد با سوز و گداز که خیلی مصنوعی به نظر می رسد چگونگی شهادت امام حسین را مداحی می کند. حالم خیلی بد است. همیشه در این مجالس گریه ام می گیرد. برای امام حسین نه. برای خودمان. برای خودمان که هیچ گاه به خود نگتفیم امام حسین چرا کشته شد و همیشه می گوییم امام حسین چگونه کشته شد.

چرا مجموع کتابهایی که در مورد قیام امام حسین نوشته شده است به اندازه تعداد انشگتان دست هم نیست.چرا شیعه امروز ما جز این که اسامی چهاره معصوم را به ترتبیب از ابتدا به انتها و عالمترشان برعکس از انتها به ابتدا، بتوانند ردیف کنند، چیزی دیگر از آنها نمی دانند. چرا ائمه ما این قدر برای ما غریب هستند؟ چرا چرا چرا...

به اطرافم نگاه می کنم.یک نفر کنارم نشسته است و دارد بلند بلند ضجه می زند. نمی دانم در دلش چه میگذرد و برای چه کسی دارد گریه می کند. دلم می خواهد بدانم ضجه هایش برای چه کسی است. حتما برای امام حسین است.گاهی اوقات خیلی بدبین می شوم. احساس می کنم یک روح خبیث در من حلول کرده و به همه چیز مشکوک است. نمی دانم. می گویند اینها را به زبان نیاورید. کفر است. معصیت دارد.

نمی توانم بمانم. چیزی دارد مرا از آن مجلس می راند. شاید امام حسین است و نمی گذارد یک وصله ناچسب در مجلسش بنشیند و گریه کند. شاید شاید شاید.... نمی دانم..

مجلس را ترک می کنم و به سمت خانه برمیگردم. در بین راه هیئت های زنجیرزنی مشغولند. یک بچه کوچک که گمان نکنم بیشتر از سه چهار سال داشته باشد لباس یک دست سیاهی پوشیده و دارد در انتهای صف زنجیر می زند. چه قدر معصوم است. چه قدر پاک است. بر او غبطه می خورم. چشمانم را از او برنمیدارم. کاش همه ما معصومیت او را داشتیم و امام حسین را مانند او می دیدیم.

به خانه بر می گردم.خیلی بی تابم . همیشه شعر بیقراری هایم را آرامش بوده است. یک قاب عکس در طاقچه چشمانم را می رباید. قلم و کاغذ آماده می کنم و ..

دیشب شبیه غزلها شده بود قاب عکس

گویی تجسم خدا شده بود قاب عکس

نمی توانم ادامه بدهم. امشب بی تابتر از آنم که شعر آرامم کند.

دست به دامان دیوان شمس می شوم..

مجالس سماع مولوی است. مجالس پایکوبی مولوی است. مولوی این شیخ نامدار شهر که همه او را به  بزرگواری و عقل و عشق وعرفان می شناسند. ناگهان  با طلوع شمس ترک یاران می کند و در کوچه و بازار به رقص و پایکوبی می پردازد..

این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام

این بار من یکبارگی از عافیت ببریده ام

دل را زخود برکنده ام، با چیز دیگر زنده ام

عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزید ه ام...

مانند طفلی در شکم من پرورش دارم زخون

یکبار زاید آدمی من بارها زاییده ام...

و من مولوی را همراهی می کنم.

سه تارم را بر می دارم و با زخمه های آن مست می شوم.

من در قونیه ام... تا مرز چنون می روم.... دنیای دیگری را حس میکنم. در عالم وجود محو می شوم..

این جهان و آن جهان مرا مطلب

کین دو گم شد در آن جهان که منم...

راستی چه قدردلم برای مجالس عزاداری امام حسین تنگ شده است..

خوب یا بدم

زشت یا زیبا

رونده شدم ازآدما

جون همون کبوترا

بهم نگو این جا نیا

این جا نیام کجا برم

در خونه ی کی برم

این آقا ارباب منه

یار منه یار منه..

دیوان حافظ را باز می کنم و با حافظ همراه می شوم

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا تن رسد به جانان یا جان زتن بر آید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن بر آید..

غوغای عچیبی به پا شده است..

و امشب بی تابم و بی قرار و بالاخره...

آب سرد... وضو.... قرآن..." الا بذکرالله تطمئن القلوب"....

چه قدردلم می خواهد امشب پرواز کنم.....

 


شنبه 24 دی ماه سال 1384
دوباره هبوط کردم...

ای کشور من:

فریادی از دکتر علی شریعتی

حلاج شهرم

کسی نمی داند که زبانم چیست؟

که دردم چیست؟

که عشقم چیست؟

که دینم چیست؟

که زندگی ام چیست؟

که جنونم چیست؟

که فغانم چیست؟

که سکوتم چیست؟

ای دنیای ناشناخته ای که به تازگی به تو رسیده ام

 تو را پیش از این ندیده ام

پیش از این، دور از تو در اقلیم دیگری می زیسته ام

من از کشور دیگری آمده ام اما با کوه و دشت تو

با رودها و دریاچه ها و مزارع سرسبز و باغ های خرم و پرندگان رنگین و زیبای تو

با وماه و خورشید وستارگان تو آشنایم

سخت آشنایم

آنها نیز با دل من آشنایند

من همه ی عمر به دنبال تو می گشتم

من در روح اجدادم تو را می جستم

من آنان را در این راه می راندم

من آنها را به سوی تو می کشاندم

من اکنون کاشف سرزمین تازه ای نیستم

من وطنم را یافته ام

من در غربت زادم

پدرانم همه در غربت زادند و زیستند و مردند

و هرگز با غربت خو نکردند

هرگز با مردم سرزمین بیگانه نساختند،دل نبستند

همواره در حسرت میهن خویش، سرزمین روح و سرشت و نژاد خویش بودند

یاد او را لحظه ای از یاد نبردند

چو من نیز با باغ های سبز وسرخ سرزمین بیگانه انس نبستم

مرا نفریفتند

هم چنان استوار و صبور

دل به جست و جوی سالیان دراز بستم و تو را یافتم

تو را ای کشور من ،ای آشیانه ی من

ای که از آب و گل توست جان و تن من

ای که در تو من آواره نخواهم بود

در دامن مهربان تو آرام خواهم شد

در کنار تو پریشانی و غربت و بیگانگی را از یاد خواهم برد

نمی دانی که چه نیازی به گم شدن دارم

 به نیست شدن دارم

دوست دارم در پیچ و خم دشت های ناپیدای تو گم شوم

در عمق دریاهای اسرار آمیز تو غرق شوم

در قلب صحراهای خیال انگیز تو محو شوم

دردهای کهنم را در زیر آسمان تو به فریاد سر دهم.

ای که هوای من شده ای

دم زدن در تو حیات من است...

 

یک شعر هم از دوست خوبم علیرضا بهمن زادگان

دریا

می ترسم به خودم بیایم

با تو تمام شهر را قدم زده باشم

و به اندازه تمام کوچه های تاریک زندگیم

بوسیده باشمت

من اما

ماهی آبگیرم

در تو زود می میرم

 

ویک کار جدید از خودم

دوباره طعنه می زنی

 که عشق یک اتقاف است

چه قدر از این واژه بدم می آید

از این جمله

ولی از شعر بدم نمی آید

که مرا یاد تو می اندازد

و نکیر و منکری که مسیر ابروانت را گز می کند

ومرا یاد جهنم چشمانت می اندازد

که خیل کافران مومنت را به جرم مسیح هنوز زنده به صلیب کشیده اند

و تو اصرار می کنی

این عاشقانه ترین مسیر ساحلی آن بعد ازظهر دلگیرترین جمعه ماست

 هزار سال از آن روز می گذرد

تو این دروغ های بزرگ را از تقویم ها یاد گرفته ای

ولی تقویمی که به تو هدیه دادم

هزار و شاعر تا عصر جمعه بیشتر دارد

و تو داری هنوز طعنه می زنی

که عشق یک اتفاق است.

یا علی

 


عناوین آخرین یادداشت ها