"هبوط"
"فریادهای خداگونه ای درتبعید"                                 این شرح بینهایت کز زلف یار گفتند/حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد


پیوندهای دین.فرهنگ و هنر.اندیشه

پیوندهای خبر.رسانه

پیوندهای سیاست.جامعه.فناوری


.:: ادبیات معاصر ::.

دیوان حافظ
ترانه های خیام
شاهنامه فردوسی
مثنوی مولوی
غزلیات شمس
کلیات سعدی
سروده هایی برای مولا علی
کلیات نظامی
دیوان عطار
دیوان صائب
دیوان خاقانی
هشت کتاب /سهراب سپهری
دیوان سایه
آیدا در آینه/شاملو
ترانه های کوچک غربت/شاملو
مدایح بی صله /شاملو
در آستانه/شاملو
زمستان/اخوان ثالث
از این اوستا/اخوان ثالث
آخر شاهنامه/اخوان ثالث
تولدی دیگر/فروغ
ایمان بیاوریم.../فروغ
مجموعه اشعار نیما
دیوان نادر نادرپور
دیوان سیاوش کسرایی
اشعار خسرو گلسرخی

آرشیو

عاشقانه‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹ عاشقانه‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
اگر به دنبال جدیدترین فیلمهای رمانتیک و عاشقانه هستید کلیک کنید
سریال قهرمانان
مهیج ‌ترین سریال حال حاضر دنیا داستان زندگی انسانهایی با نیروهای خاص
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
1387,11,30
پرواز

یکی از بالهایم شکسته است
صدای تپش های قلب کوچکم به گوش می رسد
می خواهم پرواز کنم
از روی زمین بلند می شوم بالهایم را باز می کنم
کمی بالا بالا بالاتر
دیگر نمی توانم
دوباره باصورت به زمین می خورم
مدتی می شود که بالم زخمی و خونی شده است ومن طعم پرواز را نچشیده ام
نه یارای پروازم هست و نه تاب ماندن دارم
بی تاب و بیقرارم
صدای تپشهایم به گوش می رسد
اینچا چقدر آسمان شهرمان بی پرنده است
گویی همشهریانم فراموش کرده اند که دوبال برای پرواز دارند
وشاید بالشان شکسته است
این خیابان چه قدر شلوغ شده است 

.............


1387,11,16
جانپاره مهتاب

مهتاب! 

با تو می گویم 

تاریکی  امیدهایم را 

وقتی که خمیازه های مرگ 

در شهر شلوغ چشم هایم باز می شوند 

که تو دریچه آسمان هستی 

به سوی شبی روشن 

در آنسوی آسمانها  

.......

مهتاب! 

با من حرف بزن 

وقتی حرف می زنی 

زمین در پیش پایت می رقصد 

 شب گیسوانت را به هم می بافد 

ومنظومه ها آرام آرام می خوابند 

ومن.... 

ومن با نوازش عیسای چشمهایت زنده میشوم 

مهتاب! 

با من 

 حرف بزن 

.........


1387,10,28
نوشتن یا ننوشتن

نوشتن یا ننوشتن مسئله این است... 

و به قول برادرم عین القضات: 

هر چه‌ می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه‌ در این روزها نبشتم همه‌ آن است که‌ یقین ندانم که‌ نبشتنش بهتر از نا نبشتنش . ای دوست نه‌ هر چه‌ درست و صواب بود روا بود که‌ بگویند...و نباید که‌ در بحری افکنم خود را که‌ ساحلش بدید نبود.
چیزها نویسم( بی خود) که‌ چون (واخود) آیم بر آن پیشمان باشم و رنجور
ای دوست می تر سیم و جای ترس است از مکر سر نوشت
حقا... به‌ حرمت دوستی که‌ نمی دانم که‌ این که‌ می نویسم راه‌ سعادت است که‌ می روم یا راه‌ شقاوت؟
کاشکی, یکبارگی نادان شدمی تا از خود خلاصی می یافتمی
چون در حرکت و سکون چیزی نویسم _ هم رنجور شوم از آن به‌ غایت
چون در معاملت راه‌ خدا چیزی نویسم هم رنجور شوم
چون احوال عاشقان نویسم نشاید
چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید
***
و هر چه‌ نویسم هم نشاید
و اگر هیچ ننویسم هم نشاید
و اگر گویم هم نشاید.
اگر خاموش گردم هم نشاید
اگر این واگویم نشاید
اگر وانگویم هم نشاید
و اگر خاموش شوم هم نشاید 

 

 

 

شاید به زودی آمدم و نوشتم......


1385,04,11
طلوع

....

دیشب شعرم را با طلایی گیسوانت دار زدم

و حسرت کمان لبانت را به انتظار نشستم

 زل زدم به پاندولی مست در عمق سیاهچاله صورت

که نقش امامزاده ای دور را در اوج اخلاص

به صلیب کشیده

که در شب قدر

تورات به سر گرفته 

ولبیک سر می دهد

 من شعرم را به پابوس ضریح مقدس چشمانت می فرستم

که ستاره بچیند

و نور بیاورد

....

 


عناوین آخرین یادداشت ها